تبليغاتX
BeSt SuBjEcTs @ S-SePeHr.CoM
BeSt DoWnLoAd @ S-SePeHr.CoM
-اعداد و ارقام غير ضروري رو دوربنداز!

اين اعداد شامل سن، قد و وزن ميشه

بگذار دکترها راجع به اين عددها نگران باشن

خوب واسه همينه که بهشون ويزيت مي دي.
 

2 دوستهاي شاد و خوش و خرم و سر حالت  رو براي خودت نگه دار!


آدمهاي بي حس و حال تو رو هم بي حال مي کنن

( اگه خودت جزو اين دسته اي حواست باشه!)

 
3- دائم در حال يادگيري باش!

سعي کن بيشتر راجع به کامپوتر، کارهاي دستي،باغباني و خلاصه هرچي که فکر مي کني ياد بگيري

هيچوقت نگذار مغزت بي کار بمونه

"مغز بيکار پاتوق شيطانه"

اين شيطان هم اسمش آلزايمر ِ
 

4- از چيزهاي ساده، لـــذت ببر


 
5- اغلب بخنـــــد، قهقهه هاي بلند و طولاني

اونقدر بخند که نفست بند بياد

اگه دوستي داري که خيلي باهاش مي خندي، پس خيلي باهاش وقت بگذرون

 

6- گاهي اوقات يه کم اشک بريز

سختي کشيدن هست، غمگين بودن هست اما ادامه بده

تنها کسي که تمام طول زندگيمون کنار ماست، خود ما هستيم

پس تا وقتي که زنده ايي زندگي کن

 
7- دور و اطرافت رو با آدمهاو چيزهايي پر کن که دوستشون داري

با د وستها و فاميل، با يادگاري هات، حيووون خونگي، موسيقي ، گل و گياه و خلاصه هرچيزي

خوب حالا  خونه ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟

بگو ببينم، رابطه ات با خدا چطوره؟
 
 

8- سلامتيت رو جشن بگير و بهش اهميت بده!


اگه سالمي، سعي کن اين وضعيت رو حفظ کني

اگه وضعت متغيره، سعي کن متعادلش کني و حالت رو بهتر کني

اگر هم فکر مي کني تنهايي از پسش بر نمي آيي،از يک نفر کمک بگير

 
9- به سمت ناراحتي ها ت سفر نکن!

برو به يک مرکز خريد، برو به يه محله ي ديگه، حتي برو يه کشور ديگه

اما هيچ وقت جايي نرو که باعث سرافکندگي و احساس گناهت بشه
 

10- از هر فرصتي که داري استفاده کن و به همه کساني که دوستشون داري، عشقت رو نشون بده
+ نوشته شده در  2010/2/11ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 


بيا...

ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا

شراب نور به رگهاي شب دميد بيا

وقتي تو باز مي گردي

كوچك ترين ستاره چشمم خورشيد است.!

وقتي تو نيستي

شادي كلام نامفهومي است

و دوستت مي دارم رازي ست

كه در ميان حنجره ام دق مي كند!

+ نوشته شده در  2010/2/8ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

ترم اول(ترم جو گيريدگي):
الو سلام ماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي از همين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!

ترم 2(ترم عاشق شدگي):
آه اي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همه پول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم...امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانه اي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم...

ترم 3(ترم افسردگي):
الو مامان سلام.مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .اي خدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگي):
الو سلام مهشيد جون خوبي عزيزم؟منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم...مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه.بعداً بت زنگ ميزنم.......
الو به به سلام چطوري ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت مي کردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شده واست.باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....

ترم5 (ترم مشروطه گي):
الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بم بده.به خدا ديشب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ....قول ميدم جبران کنم....

ترم 6(ترم ولخرجيدگي) :
الو مامان من خونه مي خوام ! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!

ترم7 (ترم پاتوقيده گي):
سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو .از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي

ترم8 (ترم فارغ التحصيلگي):
الو سلام خانم.واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم.فرموده بوديد آبدارچي با مدرک ليسانس و روابط عمومي بالا....

+ نوشته شده در  2010/2/8ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدر بزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و به دایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جای آن سنگ تصور کنم. او گفت: "تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را در زندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود در تمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آنچه در دایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره های دیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد، خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هایی که از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر ذایره ها خواهد فرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسوولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هر شخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را در جهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطع می کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم. هرآنچه در درون خویش داریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند و خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایر دیگر زندگی مرتبط می باشد.

نتیجه اخلاقی :
این تمثیل جاودانی را همیشه به خاطر بسپاریم که به هر چیزی توجه کنیم، رشد و توسعه می یابد، از افکارمان تا اعمالمان!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مایوس و ناامید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟

وی جواب داد: هنگامی كه من به آنجا رسیدم مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی كه در حال نوشیدن كوكا كولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را بترتیب در همه جاهایی که در معرض دید بود چسباندم.

دوستش از وی پرسید: آیا این روش به كار آمد؟
وی جواب داد: متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند ...

نتیجه اخلاقی:
همیشه مخاطب خود را بشناسید و در ارزیابی های خودتون، فرهنگ، رسوم و حتی زبان آنها را در نظر بگیرید!
+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

مرد جوانی به نزد "ذوالنون مصری" آمد و شروع كرد به بدگویی از صوفیان.
ذوالنون انگشتری را از انگشتش بیرون آورد و به مرد داد و گفت: این انگشتر را به بازار دست فروشان ببر و ببین قیمت آن چقدر است؟
مرد انگشتر را به بازار دستفروشان برد ولی هیچ كس حاضر نشد بیشتر از یك سكه نقره برای آن بپردازد.
مرد دوباره نزد ذوالنون آمد و جریان را برای او تعریف كرد.
ذوالنون در جواب به مرد گفت: حالا انگشتر را به بازار جواهر فروشان ببر و ببین آنجا قیمت آن چقدر است.
در بازار جواهر فروشان انگشتر را به قیمت هزار سكه طلا می خریدند!

مرد شگفت زده نزد ذوالنون بازگشت و او را از قیمت پیشنهادی بازار جواهرفروشان مطلع ساخت.
پس ذوالنون به او گفت: دانش و اطلاعات تو از صوفیان به اندازه اطلاعات فروشندگان بازار دست فروشان از این انگشتر جواهر است.
قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!

نتیجه اخلاقی :
هرگز ناآگاهانه قضاوت نكنیم، چراکه قدر زر زرگر شناسد؛ قدر گوهر، گوهری!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

پاشاه بزرگ یونان، اسکندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، اسکندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرماندهان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.

فرماند هان ارتش در حالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. اسکندر گفت:
اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.

مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت.
فرمانده ی مورد علاقه اسکندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت گفت:
پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟

در پاسخ به این پرسش، اسکندرنفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آنها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ام در مورد پوشاندن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.

آخرین گفتار اسکندر: بدنم را دفن کنید، هیچ مقبره ای برایم نسازید، دستانم را بگذارید بیرون باشد تا اینکه دنیا بداند شخصی که چیزهای خیلی زیادی بدست آورد هیچ چیزی در دستانش نداشت زمانی که داشت از دنیا می رفت!

نتیجه اخلاقی :
چه خوب است که از تاریخ پند بگیریم و اندرزهایش را بکار بندیم!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی :
مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
او در حین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او ارتباط دوستانه ای برقرار کرد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که: شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟
کارگر جواب داد: من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست.
پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین دلیل به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کرده باشم.
پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و اشکش جاری شد. زیرا او می دید که آن کارگر فقط یک دست داشت!

نتیجه اخلاقی :
سعی کنیم در هر زمان از حس اعتمادبخشی و رعایت حال دیگران غافل نشویم!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابر این پدر پابلو، یا همان کشیش بازنشسته تصمیم گرفت کمی‌ برای حاظرین صحبت کند.
او پشت میکروفون قرار گرفت و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد ...

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفون قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم!

نتیجه اخلاقی :
وقت شناسی شما شاید موجب فاش نشدن اسرارتان گردد!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم ...

نتیجه اخلاقی : قدر قلب پرمهر همه پدران، مادران و تمام کسانیکه به گردنمان حقی دارند بدانیم و ناآگاهانه آنها را نرنجانیم!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد

نتیجه اخلاقی : یکی از خواسته هاتون از خدا همیشه این باشه که ایکاش سایه ی فقر و نداری تو زندگی هیچ بنی بشری نباشه!

+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

یک خانم هنگام چسباندن تمبر برای پست کردن یک نامه بطور رایج از زبانش استفاده کرد که گویا زبان اون خانم با لبه ی تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا می کند. چند روز بعد اون خانم متوجه تورمی در زبان خود می شود و به دکتر مراجعه می کند، پس از معاینه دکتر خاطر نشان می کند که هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ چیز غیر عادی مشاهده نکرده است. اما چند روز بعد تورم زبان خانم بیشتر و بیشتر می شود و بسیار دردناک به طوری که غذا خوردن وی دچار مشکل می شود. وی دوباره به دکتر مراجعه میکند و این بار پس از عکس برداری برای انجام یک عمل کوچک راهی بیمارستان می شود جالب اینجا است که پس از شکاف کوچکی که دکتر روی زبان وی بوجود می آورد، سوسکی کوچک به آرامی از درون زبان وی به بیرون می خزد. دکتر متوجه می شود که تعدادی تخم سوسک درون زبان این خانم بارور شده است. بدینصورت که پس از لیس زدن تمبر تعدادی تخم سوسک از طریق زخمی که لبه ی تمبر بر زبان او ایجاد کرده بود وارد زبانش شده و چون بافت زبان بافتی گرم و مرطوب است محلی مناسب برای رشد سوسکها به وجود آورده بود!

از زبان اندی هوم بشنوید : من سالها پیش در یک شرکت تولید تمبر کار می کردم و گفته شده بود که هرگز به تمبر زبان نزنم و آن زمان نمی دانستم که دلیلش چیست پس از مدتی هنگام انتقال 2500 تمبر به انبار رفتم تعداد زیادی سوسک آنجا دیدم. نکته قابل توجه این که سوسکها از چسب پشت تمبرها تغذیه می کنند.

نتیجه اخلاقی : هرگز برای مرطوب کردن پشت تمبر از زبانتان کمک نگیرید!
+ نوشته شده در  2010/2/7ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

Goftam miri? goft are, goftam manam biam? goft oonjayi ke man mikham beram jaye 2nafare na 3nafar, saramo andakhtam payino rah oftadam, goft miri? goftam are, goft manam biam? goftam oonjayi ke man miram jaye 1 nafare na 2nafar, salha gozasht hala ke oomade, dare sange ghabramo ba ashkhaye pashimoon mishoore...

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

Atal matal setare , golam doOsam nadare. na sms na yek zang , delam shode tange tang.
atal matal asemoOn man bado to mehraboOn. to mesle gol, man az gel, man zeshte zesht to khoshgel.
atal matal ye khorshid, ki az delet mano chid? in hame doOri az man ki in roOza ro midid?
atal matal khodafez,khoOndam toO fale hafez. negat shode sarde sard, jodaii par param kard

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

[chorus:]
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

[chorus]

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

Remember those walls I built?
Well, baby they are tumbling down
And they didn't even put up a fight
They didn't even make a sound
I found a way to let you in
But, I never really had a doubt
Standing in the light of your halo
I got my angel now

It's like I've been awakened
Every rule I had, you break it
It's the risk that I'm taking
I ain't never gonna shut you out!

Everywhere I'm looking now
I'm surrounded by your embrace
Baby, I can see your halo
You know you're my saving grace
You're everything I need and more
It's written all over your face
Baby, I can feel your halo
Pray it won't fade away

I can feel your halo
I can see your halo
I can feel your halo
I can see your halo
Halo, ooh ooh.....

Hit me like a ray of sun
Burning through my darkest night
You're the only one that I want
Think I'm addicted to your light
I swore I'd never fall again
But this don't even feel like falling
Gravity can't forget
To pull me back to the ground again

It's like I've been awakened
Every rule I had, you break it
It's the risk that I'm taking
I'm never gonna shut you out!

Everywhere I'm looking now
I'm surrounded by your embrace
Baby, I can see your halo
You know you're my saving grace
You're everything I need and more
It's written all over your face
Baby, I can feel your halo
I pray it won't fade away

I can feel your halo
I can see your halo
I can feel your halo
I can see your halo
Halo, ooh ooh.....
I can feel your halo
I can see your halo
I can feel your halo
I can see your halo
Halo, ooh ooh.....
Halo, ooh ooh.....
Halo, ooh ooh, ooooh........

Everywhere I'm looking now
I'm surrounded by your embrace
Baby, I can see your halo
You know you're my saving grace
You're everything I need and more
It's written all over your face
Baby, I can feel your halo
I pray it won't fade away

I can feel your halo
I can see your halo
I can feel your halo
I can see your halo
Halo, ooh oooh.......
I can feel your halo
I can see your halo
I can feel your halo
I can see your halo
Halo, ooh oooh.......

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

Haha
It's Mr. 305 checkin' in for the remix,
you know that 75 Street Brazil?
Well this here gon be called Calle Ocho,
Hahahaha

Que ola cata, Que ola omega
and this how we gon do it

Dale,
one-two-three-four
Uno-dos-tres-cuatro
I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
you know I want cha (want cha)
I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
You know I want cha (want cha)

(Hahaha)
one-two-three-four
Uno-dos-tres-cuatro

Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)
Rumba (Si)
Ella quiere si Rumba (Como?)

Si e' verdad que tu ere guapa,
Yo te voy a poner gozar
Tu tienes la boca grande
dale ponte a jugar (Como)

one-two-three-four
Uno-do'-tres-cuatro (Woooo-ooo!)

tic to the tock, on my way to the top uh,
Pit got it locked from brews to the locker,
All I.P uh, big and packer,
That he's not, but damn he's hot,
label flopped but Pit wont stop,
got her in the cockpit, quit playin' with his (Como?)
watch him make a movie like Albert Hitch Hock

I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
you know I want cha (want cha)
I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
You know I want cha (want cha)

one-two-three-four
Uno-do'-tres-cuatro

Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)
Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)

Si es verdad que tu ere guapa,
Yo te voy a poner gozar
Tu tienes la boca grande
dale ponte a jugar (Como)

one-two-three-four
Uno-dos-tres-cuatro (Woooo-ooo!)


Mami got an ass like a donkey, with a monkey,
look like King Kong, welcome to the crib,
305 thats what it is,
where the women down here are the s***, dont play games,
they off the chain, and they let her do everythang and anythang, hit tha thang
and they love it gettin' it in, gett it on her,
all night long (Dale)


I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
you know I want cha (want cha)
I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
You know I want cha (want cha)

one-two-three-four
Uno-do'-tres-cuatro

Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)
Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)

Si es verdad que tu ere guapa,
Yo te voy a poner gozar
Tu tienes la boca grande
dale ponte a jugar (Como)

one-two-three-four
Uno-dos-tres-cuatro


Baby you can get it, if you win it we can play,
baby I got cribs, I got condos we can stay,
even got a king size matress we can lay,
baby I dont care, I dont care, what they say


I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
you know I want cha (want cha)
I know you want me (want me)
you know I want cha (want cha)
I know you want me
You know I want cha (want cha)

one-two-three-four
Uno-dos-tres-cuatro

Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)
Rumba (Si)
Ella quiere su Rumba (Como?)

Si es verdad que tu ere guapa,
Yo te voy a poner gozar
Tu tienes la boca grande
dale ponte a jugar (Como)

one-two-three-four
Uno-dos-tres-cuatro

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

I haven't ever really found a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize that once again I'm not in love
But it's not as if I mind
that your heart ain't exactly breaking

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live more simply
I have no idea what's happened to that dream
Cos there's really nothing left here to stop me

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

If my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

While my heart is a shield and I won't let it down
While I am so afraid to fail so I won't even try
Well how can I say I'm alive

If my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

If my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine
Cos nothing I have is truly mine
Cos nothing I have is truly mine
Cos nothing I have is truly mine

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

Like a ghost don't need a key
Your best friend I've come to be
Please don't think of getting up for me
You don't even need to speak
When I've been here for just one day
You'll already miss me if I go away
So close the blinds and shut the door
You won't need other friends anymore

Oh don't leave home, oh don't leave home

If you're cold I'll keep you warm
If you're low just hold on
Cause I will be your safety
Oh don't leave home

And I arrived when you were weak
I'll make you weaker, like a child
Now all your love you give to me

When your heart is all I need

Oh don't leave home, oh don't leave home

If you're cold I'll keep you warm
If you're low just hold on
Cause I will be your safety
Oh don't leave home

Oh how quiet, quiet the world can be
When it's just you and little me
Everything is clear and everything is new
So you won't be leaving will you

Oh don't leave home, oh don't leave home

If you're cold I'll keep you warm
If you're low just hold on
Cause I will be your safety
Oh don't leave home

+ نوشته شده در  2010/2/6ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

نشستم
تا آنجا که نيامدي
خود را مهمان يک فنجان قهوه کردم
صبر ديرش شد
رفت
اما هنوزم منتظرت بودم
قهوه هم چه ميزبان کم طاقتي ست
او هم رفت
ساعت هم ديرش شد
تند و تند دور خودش مي چرخيد
اما هنوزم منتظرت بودم
نگراني اومد
دلم سراغ بي قراري رو گرفت
فنجان قهوه باز هم آمد
و دلم خواست که باز هم بنشينم منتظر
اين بار
گفتگو با فنجان قهوه بيشتر طول کشيد
اما باز هم نيامدي
او رفت
و من هنوزم منتظرت هستم
شايد فنجاني قهوه
دوباره تنهايي ام را پر کند
اما جاي لبخند تو را
چه چيزي مي تواند پر کند؟
منتظرم، دير نکني
براي هديه همان لبخند کافي ست

+ نوشته شده در  2010/2/5ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

سلام نا مهربانم،
چوب خط روز هاي بي تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،
نامه اي براي تو و براي اين عکس ميان قاب و براي اين تپش کهنه در سينه
نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوي تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوي تمام نميدانم هايي که دستانم را از دستانت جدا کرد...
باد مي داند،خوب مي داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, گره روسريم را از هم باز کرد وموهايم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روي پاکت بنويسم :''برسد به دست نامهرباني که موهايم رابا باد شانه ميزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نميدانم
روزي در پي جاده خاکي راهي بودم که تلاقي نگاهت راه بر پاهاي برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهي که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايي روشن، فردا يي که تلاقي آرزو هايمان بود،و کور سوي فانوسي در مسير اين راه تاريک فردا ... فردا... فردايي که هنوز در راه است!
امّا نه،اين دو خط نامه که جاي اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگي از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جاي تو خالي ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز هاي بي خاطره را جشن گرفتم؛ مهماني که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
شرمنده مهمانم،که شادي سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! اين گناه دوستي من بود که قهر خدا در پي داشت و قحطي نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو،که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالي ماست از اين سال هاي بي برکت...
وديشب بود آن شب که چوب خط روز هاي بي تو بودن به سر آمد ونامه اي برايت نوشتم.
'' که ميسپارمش به دست باد''
+ نوشته شده در  2010/2/5ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

موفقيت هر شخصي به حمايت ديگران بستگي دارد پس مردم را دوست داشته باشيد تا شما را دوست داشته باشند و از شما حمايت کنند. شما در انجام کارهايتان به حمايت و پشتيباني آنها نياز داريد، زيرا برخي از کارها فقط با همکاري ديگران امکانپذير خواهد بود. ولي در اين مورد همواره به ياد داشته باشيد که با چه کساني ارتباط داريد و چه کساني از شما حمايت مي کنند. هنر شناخت و ارتباط با افراد با تملق ها و چاپلوسيهاي رايج بسيار متفاوت مي با شد. برخي سعي دارند با تملق به اهداف خود دست يابند. تملق يقينا تباه کننده هر رابطه مثبت است. همکاري با ديگران مستلزم شناختي عميق از شخصيت آنهاست واز اين طريق است که به اطلاعاتي دست مي يابيد و در مذاکرات و مباحثات به کارتان خواهد آمد.

رعايت نکات زير از شما مصاحبي صديق و مطلع مي سازد:

سعي کنيد روحيه اطرافيان خود را خوب بشناسيد:  با آگاهي از قلق ها وشيوه هاي مورد پسند مخاطب خود، هيچگاه درايجاد ارتباط و گفتگو با او، درگير نخواهيد شد. براي ايجاد رابطه اي سالم با طرف مخاطب هرگز از حربه تهديد و گوشه و کنايه استفاده نکنيد، بهترين راه نرمش، حوصله و دقت در طرز فکر طرف مقابل است. اصول زير را بکار گيريد زيرا باعث مي شود مورد حمايت قرار گرفته و شما را آسان تر به اوج موفقيت برسانند:

•سعي کنيد اسامي افراد را به خاطر بسپاريد. اين نشان مي دهد به آنها اهميت مي دهيد.

•فرد راحتي باشيد تا هيچکس در معاشرت با شما احساس ناراحتي و اجبار نکند.

•اين اعتقاد را در خودتان تقويت کنيد که ” هرچه پيش آيد، خوش آيد” در اينصورت هيچ چيز نمي تواند آرامشتان را بهم بزند. اين به شما کمک مي کند که براي مقابله با هر موقعيتي همواره آماده باشيد و خودتان را زياد درگير وقايع محيطي نکنيد.

•خودپرست نباشيد و بيهوده تظاهر نکنيد که به همه چيز آگاهي داريد، به يادداشته باشيد عالمان متواضع ترند. تظاهر به دانايي موجب فاصله گرفتن افراد از شما مي شود.

•خصوصياتي را در خودتان پرورش بدهيد که جالب توجه باشد و مردم در معاشرت با شما به برداشتهاي ارزشمندي برسند.

•شخصيت خودتان را زير ذره بين ببريد، تا بتوانيد عوامل ” ناهنجار” را از آن خارج کنيد. زيرا همين عوامل ناهنجار منفي هستند که باعث دور شدن ديگران از اطراف ما مي شوند. خود تان را از منظر ديگران ببينيد.

•صميمانه و با روحيه سعي کنيدخودتان را ازشر سوء تفاهم ها خلاص کرده وگلايه ها را از ذهنتان بيرون کنيد. اگر به همه چيز با خوش بيني نگاه کنيد  و دليل هاي مثبت براي آن بتراشيد ذهنتان را به سوي دوست داشتن ديگران بيشتر هدايت مي کنيد.

•آنقدر دوست داشتن افراد را تمرين کنيد که اين کار به صورت يک عادت ثانويه در شما درآيد.

•هميشه از فرصتهايي که براي تيريک گفتن يا احساس همدردي در غم، اندوه و ناکاميهاي افراد پيش مي آيد استفاده کنيد. و سعي کنيد اين کار را در همان زمان خودش انجام دهيد و به آينده موکول نکنيد.

•به مردم قدرت روحي بدهيد تا محبت بي رياي شان را نصيبتان کنند. افراد از بودن در کنار کسي که انرژي هاي مثبت خود را ساطع مي کند لذت مي برند.

به کار بردن بعضي عبارات، در ديگران ايجاد مقاومت مي کند و سبب از دست دادن حمايت ديگران مي شود. سه عبارت است که در هنگام محاوره و ايجاد ارتباط با ديگران مي توان به کار برد، بطوريکه هم احترام طرف مقابل را حفظ کنيد و هم مطلب خود را منتقل سازيد:

•با شما موافقم

•نظر شما را تحسين مي کنم

•به عقيده شما احترام مي گذارم
+ نوشته شده در  2010/2/5ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

متاسفانه بسياري از ما عادت به مجموعه اي از الگوهاي از پيش تعيين شده قديمي داريم که گاهي پايبندي ما به آن الگوها بسيار خسته کننده و يکنواخت مي شود . براي جلوگيري از کسل کنندگي يک فضا و غلبه بر ترس از تغيير ، بايد نکاتي را قدم به قدم انجام داد . خيلي ها به دليل خصوصي بودن فضاي اتاق خواب و نمايان نشدن دکوراسيون آن در برابر ديگران ، آنجا را فضايي کم اهميت مي پندارند و از چيدمان صحيح آن طفره مي روند . در صورتي که پرداختن به جزئيات دکوراسيون ، از احترام گذاشتن به فضاهاي خصوصي ريشه مي گيرد . با رعايت کوچک ترين نکات و دقت در انتخاب بافت و رنگ ، مي توانيد تغيير بسيار بزرگي را در همان فضاي اتاق خواب پديد آوريد و آن را به فضايي تازه و رنگارنگ تبديل کنيد .

قدم اول : تغيير رنگ ديوارها :

رنگ ديوارها ، رنگ زمينه هر اتاق است که بيان کننده روحيات و خلقيات صاحب آن اتاق است . اگر مي خواهيد تغييري در دکوراسيون اتاق خواب تان بدهيد، بهتر است ابتدا وسايل آن را به وسط اتاق جمع کرده و ديوارها را با رنگ مورد علاقه تان رنگ آميزي کنيد . اگر مي خواهيد تنها رنگي به زمينه اتاق اضافه شود ، استفاده از رول بردها در بالاي ديوارها توصيه مي شود .

قدم دوم : تغيير تختخواب

عنصر اصلي در دکوراسيون اتاق خواب ، تختخواب است . با تعويض کردن يا تغيير دادن تختخواب ، تغيير بسيار بزرگي در دکوراسيون اتاق خواب به وجود مي آيد . اگر تمايلي به تغيير تختخواب نداريد ، بهتر است روتختي و کوسن هاي روي تخت را عوض کنيد . بهتر است هنگام انتخاب روتختي و روبالشي هاي جديد ، همگي را از يک رنگ و يک طرح هماهنگ انتخاب کنيد . استفاده از رنگهاي روشن و طرح هاي ساده ، به برقراري آرامش در اين فضا کمک مي کند .

قدم سوم : استفاده از تابلوهاي نقاشي

با نصب تابلوهاي نقاشي روي ديوارهاي اتاق خواب ، فضايي شاعرانه ، هنري و خصوصي شکل مي گيرد . با استفاده از آثار هنري مانند نقاشي هاي قديمي ، مدرن ، کلاسيک ، آبستره و پوسترهاي رنگي متفاوت ، بر زمينه اتاق خواب افزوده مي شود و ديگران در علاقمندي ها و سليقه تان شريک مي شوند . اگر به عکس هاي خانوادگي علاقمنديد ، مي توانيد مجموعه اي از اين عکس ها را روي ديوار نصب کنيد . اين کار فضايي خصوصي را خلق مي کند .

قدم چهارم : تغيير نورپردازي

براي خلق فضايي متفاوت و ايجاد تغيير کلي در اتاق خواب ، مي توانيد نورپردازي اتاق را تغيير دهيد . با تغيير نورپردازي حتي درخشش اجزاي مبلمان بسيار متفاوت تر از آنچه بود ، خواهد شد . مي توانيد چراغ هاي روميزي کنار تختخواب را تغيير دهيد . براي مثال اگر روتختي را از رنگ ليمويي انتخاب کرده ايد ، از يک چراغ روميزي که روکش ليمويي دارد استفاده کنيد . با اين انتخاب ، هنگام روشن بودن چراغ ، رنگ ليمويي به دکور اتاق اضافه مي شود .

قدم پنجم : اضافه کردن گل و گياه

زيباترين و آسان ترين تغييري که در اتاق خواب مي توانيد انجام دهيد ، اضافه کردن جعبه هاي گل طبيعي و مصنوعي به دکور اتاق خواب است . استفاده از انواع گلهاي رنگارنگ براي ايجاد فضايي هماهنگ و آرام بسيار مناسب هستند.
+ نوشته شده در  2010/2/5ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

آيا آن قـدر ولخـرجي کرده ايد که به همه مقروض شده ايد؟ خوب نگران نباشيـد، شـما تـنها فـردي نيـستيد کـه در يک چنين شرايطي قرار گرفته است. زندگي مدرن به گونـه اي است که خواه نا خواه ما را به سمت خرج کردن ميکشاند. بـه هر حال اگر مي خواهيد کليه ي بدهي هايتان را صـاف کرده و بـه آرامش ذهنـي دسـت پيـدا کنـيد، بـايد به صورت ريشـه اي بـا اين مشکل برخورد کرده و جلوي ولخرجيـهاي بيهوده ي خود را بگيريد.

در اين مقاله چند تکنيک به شما آموزش داده مي شود که به واسطه ي آنها مي توانيد مانع از زياده روي در خرج کردن پولهايتان شويد.

1) متوجه باشيد که چه مقدار پول خرج مي کنيد

افراد بسياري که به خرج کردن معتاد شده اند، ديگر متوجه نيستند که چه مقدار پول خرج مي کنند. ابتدا بايد دقت کنيد که هر آيتمي که قصد خريد آن را داريد چه قيمتي دارد و براي خريد هر يک از آنها بايد چه مبلغي را پرداخت کنيد، اين امر مي تواند به شما کمک کند که حساب پول هايتان را داشته بايد و ببينيد آيا واقعاً به تمام چيزهايي که مي خواهيد بخريد، احتياج داريد يا خير. به عنوان مثال يک شب که بيرون مي رويد، ببينيد چقدر خرج مي کنيد. گاهي اوقات افراد آنقدر پول نوشيدني و غذاي دوستان خود را حساب مي کنند که اصلاً متوجه نمي شوند جيبشان خالي شده. اين افراد زمانيکه به خانه بر مي گردند احساس مي کنند که بايد مقداري از اسکناس هايشان را گم کرده باشند، غافل از اينکه تمام آنها را خرج دوستانشان کرده اند. شايد چيز گراني هم نخريده باشند و فقط هزينه ي چاي، قهوه، و بستني و ... بچه ها را حساب کرده باشند؛ اگر با دقت بيشتري به اين نوع خرج کردن هاي خود نگاه کنيد، مي بينيد که اصلاً نيازي به خريد هيچ يک از آنها نبوده است.

2) تصميمات آني براي خرج کردن نگيريد

اگر شما جزء افرادي هستيد که به طور آني تصميم مي گيرند تا اجناس گرانقيمتي را خريداري کنند، بايد بر روي اين خصوصيت اخلاقي خود تجديد نظر کنيد. اگر چيزي را مي بينيد که واقعاً خوشتان مي آيد و مي خواهيد آن را همان لحظه بخريد، يک لحظه صبر کنيد، حداقل يک روز به خودتان وقت بدهيد تا بيشتر روي خريد آن فکر کنيد، شايد به اين نتيجه رسيديد که اصلاً به آن نيازي نداريد. اگر هم به آن احتياج داشته باشيد بر مي گرديد و آن را تهيه مي کنيد. با انجام اين کار فرصت پيدا مي کنيد تا اجناس مشابهي که از کيفيت بالاتري برخوردار هستند را نيز پيدا کنيد.

3) به مکان هايي که به راحتي مي توان پول خرج کرد نرويد

اگر ما وقت زيادي را در مکان هاي خاصي صرف کنيم، خود به خود به سمت پول خرج کردن کشيده مي شويم. اين نوع پول خرج کردن ها صرفاً احساسي هستند. بنابراين بايد سعي کنيد تا آنجايي که مي توانيد اطراف مغازه هاي مورد علاقه تان پرسه نزنيد. به پارک و يا جايي برويد که وسوسه پول خرج کردن به پايين ترين ميزان خود برسد.

4) در زمان خريد اهداف خود را معين کنيد

پيش از اينکه به قصد خريد خانه را ترک کنيد، ليستي از تمام چيزهايي که به آن احتياج داريد تهيه کنيد. اين کار بيانگر آن است که شما تنها چيزهايي را مي خريد که به آن احتياج داريد و اجناس را تنها به اين خاطر که "خوشم آمد" نمي خريد. هيچ گاه بدون تعيين اهداف خريد، پا به بازارهاي خريد نگذاريد.

5) مايحتاج خود را اولويت بندي کنيد

پيش از اينکه جنسي را بخريد، ببينيد ارزش آن چقدر است و تا چه حد به آن احتياج داريد. اگر اين کار را واقع بينانه انجام دهيد، آنوقت متوجه مي شويد که از هر ?? آيتمي که يادداشت کرده ايد، تنها به ? مورد آن نياز داشتيد. اگر براي اين کار يک روز به خودتان مهلت بدهيد، آنوقت زماني که براي خريد بيرون مي رويد، تنها چيزهايي را تهيه مي کنيد که واقعاً به آن نياز داريد.

6) از روي عادت پول خرج نکنيد

در اکثر موارد بيشتر ولخرجي هاي روزانه ما تنها از روي عادت شکل مي گيرند. در بسياري از مواقع اين مخارج روزانه غير ضروري به نظر مي رسند. به عنوان مثال اگر هر روز صبح در مسير خود به محل کار يک فنجان قهوه مي خريد، چرا اين پول را براي خريد يک قهوه ساز پس انداز نمي کنيد؟ و يا اگر هر روز ? -? هزار تومان صرف نهار مي کنيد، به آن معنا نيست که مجبور هستيد تا آخر عمر اين کار را انجام دهيد. از خانه نهار ببريد. کليه آداب خرج کردن خود را مجدداً ارزيابي کرده و ببينيد که آيا انجام آنها ضروري است يا خير؛
7) براي خود محدوديت هاي مالي محکم تعيين کنيد

اگر واقعاً نمي توانيد جلوي ولخرجي هاي بي مورد خود را بگيريد، بهتر است به صورت هفته اي، ميزان محدودي پول به خودتان بدهيد. اين پول بايد نقد باشد، چراکه کنترل و رسيدگي به آن راحت تر است. اگر ياد بگيريد که با ماهي ??? هزارتومان مخارج روزمره خود را بگذارانيد، براي پول هايتان ارزش بيشتري قائل مي شويد و آداب صرفه جويي را به خوبي ياد مي گيريد
+ نوشته شده در  2010/2/5ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

متن سنگ قبر پروین اعتصامی
آنکه خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
متن سنگ قبر فروغ فرخزاد
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
واز نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من م
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
متن سنگ قبر کوروش کبیر
ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر
متن سنگ قبر فریدون مشیری
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین
متن سنگ قبر بابک بیات
سکوت سرشار از ناگفته هاست
متن سنگ قبر خسرو شکیبایی
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد
متن سنگ قبر حافظ
بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
متن سنگ قبر شاپور
قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......
متن سنگ قبر سهراب سپهری
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی
متن سنگ قبر وینستون چرچیل
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست
متن سنگ قبر اسکندر مقدونی
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود
متن سنگ قبر نیوتن
ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....
وهمه روشن شد
متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)
3.141562353589793238462633862279088
متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)
بهترین ها هنوز در راهند....
انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند
متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)
در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
ای مرگ
+ نوشته شده در  2010/1/31ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

پژوهشگران آمریکایی دریافتند که حتی رویا دیدن نیز آموخته می‌شود به طوری که کودکان از سن پنج سالگی خواب دیدن را یاد می‌گیرند.
محققان دانشگاه ویکونسین در مدیسون در تحقیقاتی که درباره ماهیت رویاها انجام دادند کشف کردند که قبل از پردازش صحنه های غنی از حرکات، رنگها، تعاملات و احساسات در خواب، یک کودک باید توانایی شناختی و تصورات خود را توسعه دهد. این پدیده در حدود 7 سالگی به تکامل می‌رسد.

یک روانشناس آمریکایی در دهه های 80 و 90 برای درک پدیده خواب دیدن، کودکان را تمام شب در لابراتوار خود بیدار کرده و حرکات چشم آنها را کنترل می‌کرد. نتایج بررسیهای وی نشان داد در حالی که بزرگسالان اگر در مدت REM (حرکات سریع چشم) از خواب بیدار شوند می‌توانند صحنه های عجیبی را که در خواب دیده اند به یاد آورند تنها 20 درصد از کودکان می‌توانند خواب خود را تعریف کنند.

اکنون محققان آمریکایی در تحقیقات جدید خود نشان دادند که کودکان تا قبل از سن مدرسه به سختی می‌توانند حرکت و یا چرخش اجسامی‌را که در خواب دیده اند به یاد آورند و با توسعه ناقص تصورات به خصوص تصورات دیداری و فضایی مواجهند.
براساس گزارش لارپوبلیکا، به گفته این دانشمندان رویاها همراه با کودکان رشد می‌کنند. تا 5 سالگی صحنه ها و شخصیتها بی حرکت و ثابت هستند. در رویا یک حیوان و یا آرزوی خوردن یک غذا دیده می‌شود. احساسات خاموشند و تعاملات میان افراد وجود ندارد. خاطرات روزانه در طول خواب تکرار نمی‌شوند و کودکان هرگز صحنه‌های خشن، موقعیتهای ناخوشایند، ترس و دیگر احساسات را در رویاهای خود نمی‌بینند.
از سن 5 سالگی به بعد، رویاها شروع به بافته شدن می‌کنند اما هنوز بسیار خام هستند. شخصیتها حرکت کرده و چند کلمه نیز میان خود مبادله می‌کنند اما بسامد وقوع صحنه های خواب بسیار پایین است. ولی از 7 سالگی به بعد کودکان نیز همانند بزرگسالان در خواب خود قادر به درک احساسات، ترس، لذت بردن و حرکت کردن شده و صحنه‌های خوابهای آنها رنگی می‌شود.

+ نوشته شده در  2010/1/31ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

این داستان یك ماجرای واقعی است!!!

سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. نظر او این بود که ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یك از جملات همسرش را نمی شنید! خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش كشید و سپس دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن! ما باید همین الآن سوار اتومبیل مان شویم و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر كوچك عضوی از اعضای این خانواده ی كوچك شد و آن دو با یك دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می كردند.

سالها از پی هم گذشت و ببر كوچك در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه ی كاری برای یك ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزینه های شش ماهه ببر را با یك دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دریافت كرد تا هر زمان كه مایل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یك دنیا غم دوری با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموریت به پایان رسید وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند در حالی كه از شوق دیدن ببرش فریاد می زد:

عزیزم، عشق من، من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یك ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم ... و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود و آغوشش را باز كرد و ببر را با یك دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش كشید.

ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر كرد:

نه بیا بیرون، بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینكه اینجا رو ترك كردی بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. این یك ببر وحشی گرسنه است.

اما دیگر برای هر تذكری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یك بچه گربه رام و آرام بود!

اگرچه ببر مفهوم كلمات مهر آمیزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود كه برای دركش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عمیق است كه در مرز كلمات محدود نمیشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فراتر می رود.

برای هدیه كردن محبت یك دل ساده و صمیمی كافی است تا از دریچه ی یك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه كند. محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرمای یاس و ناامیدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند. عشق یكی از زیباترین معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده چون گوهری درخشنده انسان را به ستایش وادار نموده است.. محبت همان جادوی بی نظیری است كه روح تشنه و سرگردان بشر را سیراب می كند و لذتی در عشق ورزیدن هست كه در طلب آن نیست.

بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعكاسش كل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمرمان شیرین و ارزشمند گردد. در كورترین گره ها، تاریك ترین نقطه ها، مسدود ترین راه ها، فقط عشق است که بی نظیر ترین معجزه و راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست. ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با كلید عشق و محبت گشودنی است. پس، معجزه ی عشق را امتحان كن!

+ نوشته شده در  2010/1/31ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

اس ام اس جالب ( 7 بهمن )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2010/1/29ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  | 

وقتي با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانيت آنقدر بلند بود

که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم.

معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم

تمامش کنم.

و درياي عشقت آنقدر وسيع بود

که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم

و سرانجام در آن غرق شدم....

+ نوشته شده در  2010/1/29ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط سپهر - Sepehr  |